ادب فارسی

شبی در محفلی با آه و سوزی                شنیدستم که مرد پاره دوزی

چنین می گفت با پیر عجوزی                  «گلی خوشبوی در حمام روزی

رسید از دست محبوبی به دستم

یک شب در مجلسی  شنیدم که پیرمرد کفش دوزی  با پیرزنی حرف  می زد و گفت  : روزی در حمام  گل خوشبویی از یارم  به دستم  رسید.

گرفتم آن گل و کردم خمیری                 خمیری نرم و نیک چون حریری

معطر بود و خوب و دلپذیری                     «بدو گفتم که مشکی یا عبیری

که از بوی دلاویز تو مستم

-آن گل  را گرفتم  وباآن  خمیری درست کردم که مانند  ابریشم  نرم  بود .آن  گل خیلی خوش بو بود پرسیدم  تومشکی یا عبیری ، که بوی تو مرا مست کرده است.

همه گل های عالم آزمودم                            ندیدم چون تو و عبرت نمودم

چو گل بشنید این گفت و شنودم                  «بگفتا من گلی ناچیز بودم

ولیکن مدتی با گل نشستم

من گلهای  زیادی  دیده ام  ولی گلی مانند   تو ندیدم  و از عطر  تو تعجب  می کنم  وقتی گل این حرف مرا شنید  گفت : من  گل ناچیز و بی مقداری  بودم ولی مدتی  هم نشین گل شدم.

 

گل اندر زیر پا گسترده پر کرد                    مرا با همنشینی مفتخر کرد

چو عمرم مدتی با گل گذر کرد                    «کمال همنشین در من اثر کرد

وگرنه من همان خاکم که هستم

گل خودش  را زیر پای من گسترد و به من افتخار  هم نشینی  با خودش را داد  . وقتی  بخشی از عمرم را با گل به سر بردم  . صفات خوب و عطر  هم نشینم در من اثر  کرد و من خوشبو  شدم و گرنه  من همان  خاکی هستم که بودم و تغییری  نکردم.


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۸ توسط محمد سلطانی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر