شعر خوانی
بود قدر تو افزون از ملایک
دلی دیرُم خریدار محبت کز او گرم است بازار محبت
دلی دارم که خریدار محبت است وبازار محبت به خاطر او رونق دارد.
لباسی دوختم برقامت دل ز پود محنت و تار محبت
لباسی برای دل دوختم که پود پارچه اش از رنج و تار آن از محبت است.
بود درد مو و درمانم از دوست بود وصل مو و هجرانم از دوست
درد و درمان و وصل و هجران من همه به خاطر وجود یار است.
اگر قصابم از تن واکره پوست جدا هرگز نگردد جانم از دوست
اگر قصاب پوست تنم را بکند، باز هم جانم از یار جدا نمی شود.
به قبرستان گذر کردم کم و بیش بدیدم قبر دولتمند و درویش
گاهی از قبرستان گذشته ام و قبر انسان های ثروتمند و فقیر را دیده ام.
نه درویش بی کفن در خاک رفته
نه دولتمند برده یک کفن بیش
نه فقیری بدون کفن خاک شده است و نه ثروتمند توانسته با خود بیش از یک کفن ببرد.
(عاقبت همه مرگ است و لباس آخر ثروتمند و فقیر یک کفن.)
دلا، غافل ز سبحانی چه حاصل مطیع نفس و شیطانی چه حاصل
ای دل! از خداوند غافلی، چه فایده ای دارد؟ فرمانبردار نفس خود و شیطان هستی،
چه فایده ای دارد؟
بود قدر تو افزون از ملایک تو قدر خود نمی دانی چه حاصل
ارزش تو از فرشتگان بیش تر است اما تو ارزش خود را نمی دانی، چه فایده ای دارد؟
مکن کاری که برپا،سنگت آیو جهان با این فراخی، تنگت آیو
کاری نکن که دچار مشکل و سختی شوی(سنگ بر پا آمدن:دچار گرفتاری شدن) ودنیا
با این گستردگی به نظرت تنگ و ناراحت بیاید.
چو فردا نامه خوانان نامه خوانند تو وینی نامه خود، ننگت آیو
[کاری نکن که] وقتی فردا قیامت فرا رسید و فرشتگان نامه اعمال تو را خواندند، تو
از دیدن نامه ی کارهایت، خجالت زده و شرمسار شوی.
دو بیتی های باباطاهر همدانی